شعر شماره شانزده
تو
پیراهن درمی آوری،
من
زنبور شدنم را جشن می گیرم.
http://fatemeh-ramezani.blogfa.com
تو
پیراهن درمی آوری،
من
زنبور شدنم را جشن می گیرم.
در،
قفل می شود
وچشم آبی که آنقدرها زیبا بود،
ترسناک.
تمام بود
جنگِ طولانی،تمام بود؛
عقب می رویم
عقب تر،
سنگین ترین تلفات را می دهیم.
این شهر از گرگ پُر است،
والبته
آدم هایی که برایشان اِسپند دود کنیم.
زمین،
مین
مین
مین...،
سرزمین.
زمین می چرخد
با قانون جاذبه اش،
زمین می چرخد
با این همه اتفاق که در حال افتادن است.
جنگ تمام شد
جنگ تمام شد؛
ما در مخفی گاه
هنوز،
به شمارش گلوله مشغولیم.
دکترها می گویند؛
به زودی پایم را قطع می کنند
فقط برای آنکه یکبار،
لب تو را بوسیدم.
سرگرم بازی اند،
کودک سیاه با جمجمه
کودک سفید
در بازی جمجمه.
از زمین دور می شوم
وبه تو نزدیک تر.
شهرها بمباران شده اند
هواپیماها سقوط می کنند
طوفان
سیل
زلزله
نسل کشی
ما به احترام کشته شدگان،
فقط یک دقیقه سکوت می کنیم.
چشم آبی
جنگ
کلاه آبی.
مرزها را ما نکشیده ایم
ما فقط
نقشه عبور از آن را می کشیم.
انگشت من
علامت پیروزی گرفته است،
انگشت تو
ماشه را.
نمی توانم
رباعی برای قشنگی تو بگویم
دو بیت کم آورده ام.
سربازی فراری ام
دراین جنگ های پیاپی،
می دوم
می دوم
و تفنگ یی همیشه پشت سرم،با من است.